مینویسم، انگار که جان کسی را نجات میدهم. احتمالاً جان خودم را."
کلاریس لیسپکتور
نویسنده برزیلی
خیلیها خلاقیت را یک تفنن یا سرگرمیِ روشنفکرانه می دانند. اما برای بعضی آدمها، خلاقیت به اندازهٔ نفس کشیدن ضروری است. کلاریس لیسپکتور، نویسندهٔ بزرگ برزیلی، یکی از همین آدمها بود. او نمینوشت که خوش بدرخشد. مینوشت که گم نشود. لیسپکتور در اوکراین به دنیا آمد؛ در روزگاری که آزار و آوارگی، سرنوشتِ بسیاری از مردمِ منطقه بود. بعدها به برزیل رفت و زندگیِ ظاهراً آرامی را بهعنوان همسرِ یک دیپلمات تجربه کرد. اما درونش هرگز آرام نبود. او همیشه حس میکرد که اگر ننویسد، از هم میپاشد. برایش، زبان یک پناهگاه بود؛ نه یک ابزارِ سادهٔ ارتباط. لیسپکتور با قلمش جنگید تا خودش را حفظ کند. اما در همان مسیر، به هزاران خوانندهٔ ناشناس هم جان بخشید. چون وقتی کسی از ته دل مینویسد، دیگر فقط برای خودش نمینویسد؛ برای تمامِ آدمهایی مینویسد که روزی احساسِ مشابهی داشتهاند. نکتهٔ مهم اینجاست: یک کار هنری برای اینکه ارزشمند باشد، لازم نیست بینقص باشد. فقط باید صادق باشد. همین صداقت کافی است که هنرمند را سرِ پا نگه دارد و به او بگوید: "تو هنوز هستی، تو هنوز معنا داری." واقعیت این است که خیلی از ما، به شکلی، مشغول نجاتِ خودمان هستیم. شاید با نوشتن، شاید با نقاشی، شاید با موسیقی، یا حتی با یک شغل بهظاهر معمولی. هرکاری که از ته دل انجامش بدهیم، طنابی است که ما را به خودمان وصل میکند. پس شاید پرسشِ اصلی این باشد: تو در زندگیات، با چه کاری داری خودت را از فراموش شدن نجات میدهی؟
این وبلاگ در راستای بازتاب دیدگاههای روز، بررسی انواع متن ، واکاوی رویکرد کارکردگرایی زبان، تحلیل زبانی گفتمان ، نقد ترجمه ، بیان اندیشه های شخصی و تداوم تلاشهای بیست و پنج ساله اینجانب در حیطه تخصصی (زبان و ادبیات انگلیسی و مطالعات ترجمه) طرح ریزی شده است تا بدین سان بتوانم کمک اندکی برای دانشجویان زبان و ادبیات انگلیسی و مترجمی زبان انگلیسی باشم. طرح و بیان نظرات شما در این مجال سبب خواهد شد تا با تعاملی دو سویه بتوانیم ارتقاء دهنده یکدیگر باشیم. با سپاس .