غم مرگ پدر کوچک غمی نیست.
جگر می سوزد و درد کمی نیست.
پدر زیبا گل باغ وجود است.
که بی او زندگی جز ماتمی نیست.
پدر یارای آن نیست تحمل نبودنت،و همواره این شعرت را که نمادی از وطن پرستی تو بود در ذهن زمزمه می کنم:
اگر روزی فدای کشورم گشتم به دور من بپوشان پرچم رنگین ایران را
که تا این آسمان برجاست، بداند هر کسی من عاشق ایران و زیبا پرچمش هستم
پدر روحت شاد.
- صحرا زن هوس بازی است و گاهی مرد ها را دیوانه می کند. در صحرا نافرمانی به معنای مرگ است. ۸۶
- " آگاهی پیش از وقوع " یعنی شیرجه ناگهانی روح در جریان کیهانی زندگی است، جایی که سرگذشت تمام انسانها به هم می پیوندد و بدین ترتیب می توانیم همه چیز را بدانیم، چون همه چیز نوشته شده است. ۸۹
- وقتی از ژرفای قلبت چیزی را بخواهی به روح جهان نزدیک تری . روح جهان همواره نیروی مثبتی است. ۹۳
- با اندکی بردباری می توان همه چیز را به طلا تبدیل کرد.۹۶
- جهان روحی دارد و کسی که این روح را درک کند زبان همه موجودات را می فهمد. ۹۸
- هر کس شیوه آموختن خودش را دارد. شیوه او شیوه من نیست و شیوه من شیوه او نیست. اما هردو در جستجوی افسانه شخصی مان هستیم و برای همین به او احترام می گذارم. ۹۸
- اگر بتوانی همواره در "اکنون بمانی" انسان شادی خواهی بود. ۹۹
- جهان می تواند به زبانهای بسیاری سخن بگوید. ۱۰۰
- عشق حضور مداوم معشوق را می طلبد. ۱۱۱
- شر چیزی نیست که وارد دهان انسان میشود، چیزی است که از آن خارج می شود. ۱۲۹
- برای آموختن تنها یک روش وجود دارد، عمل کردن. ۱۳۷
- خیانت ضربه ای است که انتظارش را نداری. ۱۴۱
- انسان خوشبخت انسانی است که خدا را در درون خود دارد. ۱۴۲
- تاریک ترین ساعت، پیش از طلوع خورشید است. ۱۴۴
- چشم ها قدرت روح را آشکار می کنند. ۱۴۷
- روح جهان عشق است. ۱۶۰
- هر جا گنج تو باشد، قلبت نیز همان جا خواهد بود، پس به صدای قلبت گوش کن. ۱۷۱
هارولد پینتر در برخی نمایشنامه های خود نشان می دهد که" در جهانی که بسرعت در حال تهی شدن از معناست، ما با تخصص گرفتن در برخی زیر شاخه های علوم یا مهارت بدنبال پناهگاه برای خود می گردیم.
شخصیت های هارولد پینتر از نظر رفتاری به کودکانی شبیه هستند که وی آنها را ، به واسطه عملکردشان، به مانشان می دهد. رفتاری که یا از نظر غریزی بچگانه است و یا بیانگر شرایطی است که مرتبط با دوران کودکی است. بگونه ای که ما نسبت به ان واکنش نشان می دهیم.
شخصیت های وی تقریبا همیشه در یک اتاق زندگی می کنند که به خروجی قریب الوقوع از این اتاق تهدید می شوند. امنیتی که آنها از اتاق هایشان انتظار دارند و اضطراب انها از اینکه اتاقهایشان را از دست بدهند شبیه به ارامش غیر مسئولانه کودکی است که هنوز متولد نشده و بطور غریزی معترض به فشار زندگی در زمانی است که وی را مجبور می کند تا امنیت دنیای شخصی اش را با هرج مرج پشت سر آن عوض نماید. پینتر در پاسخ به این سئوال کنس تاینان که شخصیت های وی از چه چیز می ترسند، می گوید:" مشخصا ترس آنها از چیزی است که خارج از اتاق وجود دارد. بیرون از این اتاق دنیایی است که برای آنها ترسناک است".
پینتربه هنگام محدود کردن فعالیت نمایشی خود به وقایعی که انحصارا و اساسا در یک اتاق اتفاق می افتند، از چندین مفهوم چشمگیر استفاده می کند. یکی از این مفاهیم، خلق شخصیت هایی است که شرح حال قبلی ندارند. همانند معلمی که برای نخستین بار وارد کلاسی می شود، تماشاچیان نیز شخصیت ها را زمانی که پرده بالا می رود، می بینند.
ابهام های وسوسه انگیزی که حول شخصیت های پینتر شکل می گیرند ، ناشی از کمی اطلاعات در مورد مکان و چیستی آنها پیش از آنکه ما آنها را ببینیم، نیست و همچنین این ابهام ها ناشی از رفتاری بدون برنامه و از روی بی علاقگی برای روایت داستانهایی ساختگی در مورد گذشته خود آنها نمی باشد، بلکه ناشی از این مشکل ماست که نمی توانیم بین آنچه که آنها قصد دارند در مورد عملکرد و چیستی خود به ما بگویند ، ارتباط برقرار کنیم. داستانهای آنها غالبا سخنان بی مقدمه ای است که با یک ضرورت همراه است، ضرورتیکه در حقیقت باعث فقدان تناسب آنها با شرایط مورد نظراست. در نمایشنامه بازگشت به خانه ، لنی که شروعی امید بخش در اغوا نمودن راث دارد، ناگهان داستان را مبدل به داستانی خشونت بار می کند. گلد برگ که در نمایشنامه جشن تولد به عنوان فردی تروریست معرفی می شود، در مسیری قرار می گیرد که روزهای ناب کودکی را نشان می دهد.
پینتر ما را با شخصیت هایی مواجه می سازد که از نظر فیزیکی بالغ هستند و سن هر یک از آنها این فرضیه را قوت می بخشد که تجارب آنها در قالب رفتار شان بر روی صحنه دیده خواهد شد، اما شخصیتی بر روی صحنه نیست که چنین تجاربی را نشان دهد. بدلیل صرفه جویی نمایشنامه نویس در بکارگیری پیشینه ای مرتبط با شخصیت های خود ، و به دلیل سماجت مداوم وی بر زمان حال، این شخصیت ها برای تماشاچیان بسیار شبیه کوکان خردسالی هستند که به معنای واقعی کلمه دارای تجاربی محدود بوده و فاقد قدرت تشخیص برای ارزیابی و بیان آن چیزی هستند که برایشان اتفاق افتاده است. داستانهایی که شخصیت ها در بیان مکالمات خود بکار می گیرند مملو از خاطراتی است که کمترین مفهوم را برای بیننده دارند، تماشاچیانی که می خواهند بفهمند این شخصیت ها که بوده اند و الان که هستند. بنابراین آنچه حائز بیشترین اهمیت است اینکه حکایات و داستانها برای شخصیت ها مفهوم دارند ، زیرا این شخصیت ها دقیقا دارای همان انگیزه ای هستند که در یک دانش آموز کلاس اول برای توصیف کلاس اش با بیان برخی جزئیات و بدون داشتن تناسب ظاهری با شرایط موجود وجود دارد. نخستین نکته این است که نیاز به بیان نظر فرد در آن لحظه و ناتوانی در درک و یا کنترل تناسب متن توسط وی حائز اهمیت است.
در همین راستا فقدان قدرت شناخت در کودک برای ترسیم تجربیات گذشته باعث میشود تا جذابیت وی کاهش یافته و در پینتر این احساس را ایجاد نماید که " شخصیتی که بر روی صحنه نتواند بیان یا اطلاعات قابل قبولی را از گذشته خود نشان دهد و رفتار وی در زمان حال نشانگر آرزوهایش نباشند، ارائه تحلیلی جامع از انگیزه های وی نمی تواند در قیاس با فردی که تمام این رفتار را بشکلی هشدار دهنده نشان می دهد، قابل استناد و معتبر باشد. در نمایشنامه هایی که مبنای آنها بر اساس عکس العمل هاست و نه انگیزه ها، پینتر توجهات را به سمت آنچه که شخصیت هایش انجام می دهند، سوق می دهد تاهم درک ما از شخصیت ها و هم درک شخصیت ها را از علت عملکرد خودشان مختل کند .بنابراین تلاش برای یافتن منطق در سئوالاتی که گلد برگ و مک کان برای شکنجه کردن استنلی می پرسند، بیفایده است زیرا این تلاش به منزله یافتن معنا و مفهوم در سر و صداها یی است که بزرگترها بهنگام ایستادن بر بالای کالسکه یک کودک و درمورد محیط رشد وی از خود ایجاد میکنند. کلمات و صداها در هر دو مورد معنای خاص خود را دارند که درک همه را ، بجز دو گروه درگیر، غیر ممکن می سازد. و این تمام آن چیزی است که اهمیت دارد. ترس و اضطرابی که استنلی نشان می دهد ، تائید کننده خطر ناشی از بازجویی است. دقیقا همانند هرهر خندیدن کودکی که با خنده سرمستانه خود نشان می دهد که رفتار نامعقول دیگران موجب این خنده شده است.
ادامه دارد...
ایرانی اصیل کیست و چه خصوصیاتی دارد؟
برای پاسخ به این سئوال، تحقیقی در حیطه اسامی اصیل ایرانی نمودم تا بعنوان سرآغاز این بررسی ابتدا شما را با خصوصیات یک ایرانی اصیل آشنا سازم ، خصوصیاتی که ریشه در فرهنگ این مرز و بوم داشته و قدمتی به بلندای عظمت تمدن پارسی دارد .
بنابراین اگر روزی در فراز و نشیب های زندگی گم شدیم و بر آن شدیم تا خود را بازیابیم، باید دوباره در درون زمزمه کنیم که ایرانی هستیم و باید ایرانی باقی بمانیم و راز ایرانی بودن و ایرانی ماندن این است که ریشه های خود را در ارزشهای زیر ببینیم و خود را دوباره احیاء نمائیم:
خصوصیات ایرانی اصیل عبارتند از:
وطن پرستی: آرش، لیشام، آرمه ئیتی؛اعتقاد به جاودانگی: آراد، فروهر، انوشه؛ داشتن راه و روش در زندگی: آئین؛راتین راستین و بزرگوار: آردین، شایگان ؛ پاک نهاد: بهداد؛ پهلوان و دلیر: پوریا، هژیر ؛ حقیقت جو : پویان ؛ معتقد به عنایات خداوندی: سپهر داد، هیربد؛ با وجدان و معتقد به ندای درون: سروش؛ سالم و زیبا: لیدا، هیراد، فرهود، آیامه، آیدا، آیدان، بیتا، سرریرا؛ عاشق: فرهاد؛ پرچم دار صلح و دوستی : کوروش کبیر؛ هنرمند: مانی ؛ دانشمند و فکور: نیما ، چیستا؛ روان و جاری همچو رود: نیکا ؛ مقدس و محترم: ورجاوند؛ امیدوار و پر آرزو: وندا؛ هم گرمابخش هم سوزان: آتری، آلیش؛ فروتن و پاک: آرمه ئیتی، آویسا؛ راستگو و صادق: آرتنوس، آرتمیس؛ معتقد به آراستن و زیبا کردن: آرا؛ با هوش و پرسشگر: آروشا ، چیستا ؛ شاد ، مسرور و خوش مرام: انوشا، پروشات، هورام؛ فداکار: المیرا؛ سازنده و خلاق: اریکا، اتیکا؛ خوش مشرب و دلپذیر: بهنوش؛ عاشق محبت و نوازش: تینا؛ پارسا و پرهیزگار: شاهیده؛ مونس و همراه: ملیسا ؛
طلب از آنچه که خود داری ز بیگانه مکن آنچه می خواهی همین جاست، دو صد ناله مکن
نمایش هنری[1] : نظریه ادبی یونان باستان
نوشته: آندریا نایتینگل( مقاله ۲۰۰۶ )
ترجمه: وفا نادرنیا
رشته نقد ادبی از زمانی شکل گرفت که خود ادبیات بوجود آمد. ظهور ادبیات زمانی رخ داد که آثار هنری بصورت کلامی و شاعرانه - که غالبا بصورت شفاهی اجرا می شدند – در متون نوشتاری به رشته تحریر در آمدند. بر اساس تاریخ غربی، این موضوع در یونان باستان و در قرنهای ششم و پنجم قبل از میلاد مسیح رخ داد. سواد آموزی به آرامی در یونان باستان گسترش یافت و اولین ابزار ارتباط تا پایان قرن چهارم کلام شفاهی بود. بتدریج یونانیان شروع به تحریر اشعار بزرگ خود در متون نوشتاری کردند و در قرون پنجم و چهارم هنر نثرنویسی را بوجود آوردند. در این دوره ، بیشتر متون نوشتاری در غالب متن نمایش اجرا می شدند. اما برای نخبگان تحصیل کرده متون نوشتاری خود دارای حیات بودند: این افراد بشکل پنهانی شروع به خواندن و ارزیابی این متون در منازل خود و بدور از حیطه اجرای عمومی آن نمودند. بنابراین آثار هنری کلامی بصورت ادبیات نوشتاری درآمد و در نتیجه منجر به نقد ادبی شد.
در قرن چهارم پیش از میلاد مسیح، منتقدین یونانی [2] بوجود آمدند. این منتقدین نخبگان بودند، یعنی افراد تحصیل کرده ای که متون ادبی را بعنوان یک متن هنری، اجتماعی و ایدئولوژیکی مطالعه می کردند. این افراد تصمیم گرفتند تفاوت بین ادبیات خوب و بد را تعریف نمایند و در واقع ماهیت و جایگاه ادبیات را مورد تحلیل قرار دهند. آنها سئوالاتی را مطرح کردند که حتی در زمان حاضر نیز نقد ادبی را تحت الشعاع خود قرار داده است: نمایش تخیلی چیست و با دنیای واقعی چه تفاوتی دارد؟ آیا داستان تخیلی می تواند حقیقت را بیان کند ؟ اگر چنین است، حقیقت تخیلی چه ماهیتی دارد ؟ چگونه آیا خواننده یا تماشا گر تاثیر بر پذیرش متون هنری دارد؟ و در مقابل تاثیرمتن یا اثر هنری بر پاسخ تماشا گرچگونه است؟ چه کسی و در چه مسائلی تصمیم گیرنده است؟ کدام متون خوب و کدام متون ارزش آثار اصیل را دارند؟ آیا ادبیات خوب باید بر اساس اصطلاحات هنری و زیبا شناختی تعریف شود؟ و یا اینکه باید آثار هنری را در متون اجتماعی و سیاسی شان، همانند مطالب نهفته در سیستم های ایدئولوژیکی، مورد نقد و قضاوت قرار دهیم؟
نمایش هنری
افلاطون ( یک فیلسوف آتنی که در قرن چهارم فعالیت می کرد) اولین کسی بود که این سئوالات را عنوان کرد و آنان را بشکل نظری مورد بررسی قرار داد. افلاطون به هنگام مطرح نمودن نظریه ادبیات خود ، تاکید بر متون بزرگ وبرگرفته از تاریخ یونان داشت ( که با آثار هومر آغاز می شد). وی ادعا کرد که این متون جهان را با نمائی خاص نشان داده و مهر تائیدی بر یکسری ازارزشهای خاص می باشند.این متون برخی افراد را خوب و برخی دیگر را بد ( قهرمان یا بزدل ، آگاه یا احمق) نشان می دادند، ونمائی خاص از ماهیت انسان و جهان ارائه می کردند. بطور خلاصه، ادبیات یک سیستم کامل ارزشی را نشان می داد که بصورت ضمنی نیز آنرا تائید می کرد. این موضوع بطور اخص در مورد اشعار اصیل یونانی – از اشعار حماسی هومر تا کمدی و تراژدی – مصداق داشت، اشعاری که طیف وسیع و مهمی از تماشا چیان را مورد خطاب قرار می داد و همانند رسانه های گروهی در فرهنگ مدرن عمل می کرد.
افلاطون بعنوان فیلسوفی که یکسری ایده های رادیکالی را درمورد جهان ترویج داد نسبت به شاعران اقامه دعوا نمود: این نویسندگان مشهورادعا می کنند که حقیقت را در مورد جهان اظهار می کنند، اما ( بر خلاف اعتقاد مرسوم) فاقد صلاحیت واقعی هستند. آنها بینش و آگاهی ندارند . لذا بااظهار اکاذیب و دروغ بعنوان حقیقت، مسائل را جمع بندی می کنند. در حقیقت افلاطون ادعا می کند که شعر یونان، بجای واقعیت حقیقی، مرتبط با واقعیت مجازی است. این نوع ادبیات ضربه شدیدی به بینندگان و خوانندگانی وارد می سازد که به صلاحیت مخوف این شاعران احترام می گذارند ودورنمای جهانی نهفته در اشعارشان را می پذیرند. بینندگان، افکاروارزشهای کذبی که توسط این شاعران مطرح می شوند را در وجود خود نهادینه کرده و سپس آنها را مجددا در زندگی روزمره خود اجرا می کنند.
افلاطون در توصیف این شرایط عقایدی را مطرح می کند که در رشته نقد ادبی نقش محوری دارند. اولین و مهمترین ایده ای که افلاطون مطرح کرد ایده می مسیس بود: او این اصطلاح را به چندین شیوه مختلف بکار می برد و این خود باعث می شود تا ترجمه آن مشکل باشد. از آنجائیکه کلمه یونانی می مسیس اساسا " نمایش بدون کلام" یا "همانند عمل کردن" با کسی یا چیزی در کلام و عمل ، معنا می یابد، اغلب بعنوان " تقلید " ترجمه می شود. اما افلاطون این کلمه را تبدیل به اصطلاحی هنری می کند و به آن معنای گسترده تری می بخشد. او کلمه می مسیس را با اصطلاحات فلسفی به گونه ای دیگر بیان می کند. می میسیس در وهله نخست به معنای نمایش هنری وقایع و رخدادهای جهان– بصورت کلامی یا دیداری - می باشد. بنابر این نویسنده ادبی این وقایع و چیزها را با ابزار زبان " تقلید " یا دقیقتر بگوئیم،" نمایش" می دهد. ماهیت نمایش هنری چیست؟ این سئوال، یک سئوال پیچیده فلسفی است که امروزه نیز مورد بحث است. بنا بر گفته افلاطون ، نمایش هنری دارای جایگاهی متفاوت با افراد، اشیاء، و وقایع موجود در دنیای عادی است: بدین معنا که ادبیات واقعیت اشیاء را نشان نمی دهد بلکه در عوض شیوه ای که آنها بنظر می رسند را نشان می دهد. در برخی موارد این موضوع آشکار است: یعنی اینکه یک نمایش تخییلی کاملا متفاوت با وقایع و رخدادهایی است که در جهان واقعی اتفاق می افتند. واقعیت و تخیل از نظر ماهیت وجودی با هم متفاوت هستند. اما در واقع چگونه با هم فرق می کنند؟
افلاطون پاسخی فلسفی و پیچیده به این سئوال می دهد. بنابر نظر وی ، واقعیت حقیقی در جهان متافزیک و الهی قرار دارد که ورای جهان انسان است. او جهان فیزیکی ما را که در آن زندگی می کنیم قلمرو " شدن " و " صورت ظاهر" می نامد. او می گوید : چیزهایی که توسط حواس درک می کنیم کاملا واقعی نیستند و فقط ماهیت های متافزیکی که توسط ذهن و پس از تلاشهای طاقت فرسای فلسفی درک می شوند، واقعیت دارند. چیزهایی که در جهان ما وجود دارند نشان مختصر و کوچکی از واقعیت حقیقی است. آنها شبیه چیزهای واقعی بنظر رسیده و دیده می شوند. اما با این وجود صرفا صورظاهری هستند. در فلسفه دو گانه افلاطون، حوزه متافزیک از نظر ماهیتی برتر از حوزه فیزیکی جهان "شدن" است: بدین معنا که اولی واقعیت حقیقی است اما دومی صرفا ظاهری واقعی دارد. علاوه بر این، واقعیت متافیزیک ، جایگاه واقعی ارزشهای ارزشمند اخلاقی از جمله خوبی واقعی ( عدالت و غیره) است ، در حالیکه خوبی ظاهری ( عدالت و غیره) تنها چیزها یی هستند که می توانند ما را صرفا به اعمال و تصمیمات اخلاقی هدایت کنند. لذا افلاطون سلسله مراتبی را ترسیم می کند که در آن ماهیت های متافیزیک نسبت به ماهیت های جهان فیزیکی ارجحیت دارند. ( ادامه دارد....)شكل گيري زبان انگليسي مدرن و چندميليارد نفري از ابتدا چگونه بوده است؟ از چه زمان و مكاني شروع به تحول وشكل گيري نمود ومبدل به ساختاري شد كه هم اكنون مي شناسيم؟ چگونه آيا اين زبان از جايي تقريبا كوچك بر روي نقشه جهان بسوي موفقيت چشم گيرش گام برداشت؟
با توجه به تاريخ انگلستان، زباني كه تبديل به زبان انگليسي شد با هجوم قبايل جنگجوي آلماني در قرن پنجم و از طريق دريا وارد انگلستان شد. در ابتدا اين قبايل بعنوان سربازو براي كمك به خرابي هاي بجا مانده از امپراتوري روم به انگلستان دعوت شدند و پس ازبازسازي خرابي ها در همانجا مانده و جا پاي خود را محكم نمودند. مهاجمين در وقايع نامه پيروزمندانه خود پس از ورود در سال 449 به انگلستان نوشتند كه سلت ها يا بريتانيائي ها افرادي "بي ارزش" بودند و " ثروت اين سرزمين" وسوسه انگيز است. اين موضوع ممكن است بعدها نوشته شده باشد اما موضوع به وضوح روشن است: اين سرزمين آمادگي تصرف كردن را داشت. بيد [1] مورخ انگلو ساكسوني در نامه اي به آتيوس سركنسول روم [2] " فريادها واعتراضات بريتانيائي ها " را گزارش مي دهد. اين اعتراضات توسط آن دسته از بريتانيهائي بود كه ازدست قبايل آلماني رنج كشيده بودند. بريتانيها مي گفتند كه " اين وحشي ها ما را بسمت دريا رانده اند و دريا نيز ما را بسمت اين وحشي ها مي راند – لذا يا در دريا غرق مي شو.يم و يا توسط آنها كشته خواهيم شد "
اين تصوير يكي از تصاوير مستدل مي باشد – زبان انگليسي همچون الهه انتقام از سوي جهنم وارد صحنه شد و توسط مزدوراني نترس و جنگ طلب سوار براسبان امواج و از مسير گذرگاه نهنگ ها به سواحل آرام اين پايگاه نظامي و پادشاهي متروك آورده شد. اين تصويري از نحوه گسترش زبان انگليسي است كه بطور سبوعانه اي بارها و در طي يك ونيم هزار سال منطبق با واقعيت بوده است و اين استثمار غم انگيز در طول زمان يكي از خصوصيات بارز آن است.
داستان ديگري هم هست. افراد ي نيزوجود داشتند كه براي فرار از سرزمين هاي بيروح و كسل كننده خود بعنوان مهاجرين صلح طلب و كشاورزان سخت كوش وجوياي كارسود آوربه اين كشور وارد و در پي يافتن مكاني نسبتا امن در اين مرغزار غني و ثروتمند بودند. در طي اقامت آنها زبان انگليسي در اين سرزمين پا نهاد و توانمندي زبان انگليسي در تثبيت خود در قلمرو بيگانگان از ديگر خصوصيات مهم اين زبان است.
علاوه بر اين بسياري قبايل و پادشاهي هاي كوچك ديگري هم بودند – در يك مقطع دوازده قبيله- كه در مقاطع زماني مختلف وبا توانمندي هاي متفاوت بوجود آمدند: خصوصا قبايل ساكسون، انگلس و جوت ها [3] كه بصورت گروهايي پراكنده بوده و با لهجه هايي متفاوت صحبت مي كردند. گرچه اين قبايل كاملا با هم تفاهم داشتند اما همواره خاري در گلوي يكديگر بودند. لذا اين تضاد هم سبب بروز تمايز در لهجه هاي محلي انگلستان و هم سبب آغاز تمايزي چشمگيردر ساير كشورها شد.
اين قبايل صرفا به دليل " فريادها واعتراضات بريتانيائي ها " اختلافات خود را به آساني كنار نگذاشتند و كشمكش آنها با سلت هاي بريتانيا[4] بمدت بيش از يكصد سال ادامه داشت و اين جرو بحث هاي طولاني - با ظهور بزرگترين قهرمان اسطوره اي انگلستان يعني آرتور - به هدف خود نائل آمد. بدين صورت كه زبان سلت ها عليرغم تهديدات وفشارهاي سنگين قبايل آلماني مصون ماند. اين زبان در ولز، كورن وال، شمال اسكاتلند و گي ليك[5] انسجام خود را حفظ نمود. اين موضوع خود نيز بخشي از اين داستان است چرا كه هم تلفات و هم بازماندگاني به همراه داشت كه حاصل خواسته هاي بيش از پيش اين موجود گرسنه- يعني زبان انگليسي- به موضوعات بيشتر بود.
دويست سيصد سال طول مي كشيد تا انگليسي بعنوان برترين زبان در بين زبانهاي مشابه خود مطرح شود. از ابتدا انگليسي، با استراتژي بقا و اشغال، زباني در آميخته با جنگ بوده است. پس از آنكه اولين قبايل وارد اين كشور شدند معلوم نبود چه گويشي غالب خواهد شد. جداي از هرج و مرج اين سرزمين، كه اغلب افراد آن تا مدت مديدي به زبان سلتي صحبت مي كرده اند، ودر برخي موارد زبان انها مزين به كلمات لاتين بوده، و در آن استقلال قبيله اي و نظارت منطقه اي بشدت تحت كنترل بوده است، زبان انگليسي زمان نياز داشت تا بعنوان يك زبان مشترك به منصه ظهور برسد. زبان انگليسي خوش شانس بوده است ، كه اين خوش شانسي هم ناشي از زيركي آن و هم ناشي از خصيصه هوشمندانه و بيرحمانه آن يعني ظرفيت جذب ديگران بوده است.
اگر شما به فريزلند، استاني سخت كوش در كنار درياي شمال در هلند، برويد اصواتي را خواهيد شنيد كه به گفته كارشناسان نزديك به زبان اجدادي ماست. اين موضوع خود نشانگر يكي از محدوديت هاي چاپ است ! البته در راديو و تلويزيون مي توانيد كلماتي را بشنويد و گوشهايتان نيز كلماتي را بفهمند كه چشمها با توجه به نا آشنا بودن مي بينند. وقتي كه گزارشگر وضع هوا، پيت پولزمن[6]، مي گويد:
'' En as we dan Maart noch even besjoche, Maart hawwe we toch in oantal dajan om de froast en friezen diet it toch sa'n njoggen dagen dat foaral oan'e grun, ''
يا بطور ملموس تر
''trije'' (three) or '' fjour'' (four),
''froast'' (frost) or ''frieze'' (freeze),
''mist'' or ''blau''(blue),
ممكن است بطور ضمني چيزهايي بفهميم، اما هنوز نسبت به آن اكراه داريم. اما زمانيكه همين كلمات را به هنگام تلفظ برروي صفحه ببينيد سريعا براي شما آشنا بنظر مي آيند. در واقع شنيدن دقيق از نظر زماني ما را به عقب باز مي گرداند: گويا يكبار آنجا بوده ايم. اگر ندمن ها انگلستان را اشغال نكرده بودند، نياز نبود ما نيز بگوئيم:
'' Also there's a chance of mist, and then tomorrow quite a bit of sun, blue in the sky''
بلكه بايد مي گفتيم:
'' En fierders, de kais op mist. En dan moarn, en dan mei flink wat sinne, blau yn'e loft en dat betsjut dat.''
زمانيكه در اطراف جزيره ترچلينگ[7] در فريزلند گردش مي كنيد، با كلماتي برخورد مي كنيد كه بسيار به انگليسي از نظر تلفظ و هجاء نزديك هستند و هرگونه شك را از بين مي برند. فري زيين [8] يكي از والدين اصلي زبان انگليسي بود:
''Laam'' (Lamb), ''goes'' (goose), ''buter'' (butter), ''
اين كلماتي هستند كه در فرشگاه ها استفاده مي شوند. كلماتي هم وجود دارند كه در بيرون از منزل كاربرد دارند از جمله:
''see'' (sea), ''stoarm'' (storm), ''boat'' (boat), ''rein'' (rain) and ''snie'' (snow).
و كلماتي همچون ''miel'' (meal) and ''sliepe'' (sleep) در داخل منزل بكار مي روند. حتي جملات كاملي كه شما در خيابان مي شنويد و يا جملاتي كه حتي قادر به ترجمه نمودن يك كلمه از آن نيستيد به گوش شما آشنا مي آيند. احساس شما اين است كه بايد آن را بدانيد و جزئي از خانواده شماست.
اما زبان فري زيين از كجا آمد؟
در سال 1786 سر ويليام جونز[9]، قاضي انگليسي و زبان شناس مبتدي در محل خدمتش در هندوستان، پس از مطا لعاتي دقيق در مورد زبان سانسكريت، كه حداقل از حدود سال 2000 قبل از ميلاد مسيح در سرودهاي وديك[10] وجود داشته، اينگونه نوشت كه: " هر دو زبان گوتيك و سلتيك ، عليرغم روايات مختلفي كه در مورد آنها وجود دارد، با زبان سانسكريت از يك ريشه هستند. "
نظر وي درست بود. (ادامه دارد....)
زمانيكه درختان سدر لبنان و ديگر درختان اصيل بعنوان اولين گياهان از زمين سر برافراشتند، بواسطه اين رويش رو به آسمان كرده و با غرور شروع به فرياد زدن كردند. آنها خود را اشرف گياهان مي پنداشتند. ناگهان از سوي خداوند ندا رسيد: "من از موجودات نادان و مغرور متنفرم، چرا كه تنها قدرت برتر من هستم و هيچ كس جز من نيست". بنابراين در همان روز خداوند تبر را كه وسيله اي براي سرنگون كردن درختان است، آفريد. درختان شروع به عجز و لابه كردند و هنگاميكه خداوند علت گريه ايشان راپرسيد در پاسخ گفتند" بارالها ما خود را اشرف مخلوقات مي پنداشتيم و تو تبر آهنين را آفريده اي كه مي تواند ما را ريشه كن كند . خداوند در پاسخ گفت " شما خود براي اين تبر دسته چوبي مهيا مي كنيد و اگر ياري شما نباشد هيچ تبري قادر به صدمه زدن به شما نخواهد بود.
در تکمیل ترجمه مندرج در روزنامه خراسان مورخ ۲۱/۹/۱۳۸۶ بر خود لازم دانستم زوایای ظریفتری از علل تعلق گرفتن جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۰۵ میلادی به هارولد پینتر نمایشنامه نویس یهودی الاصل انگلیسی تبار رابیشتر نمایان سازم. ترجمه ای که در زیر می خوانید عظمت وی را به خوبی مشخص می سازد:
پینتر و حقیقت جایزه نوبل او
زمانیکه مشغول تهیه همین موضوع در مورد الفرید جلینک ، رمان نویس،نمایشنامه نویس و برنده جایزه نوبل سال 2004 در ادبیات بودیم ، خبر دار شدیم که هارولد پینتر جایزه نوبل سال 2005 را برده است. این اعلامیه باعث شد تا نام پینتر در لیست نویسندگانی قرار گیرد که کلام آنها حاوی شدیدترین مخالفت سیاسی درکشورهای متبوع شان بوده است. همچون جلینک، داری یو فو ، گائو زینگ جینگ، وله سوینکا[1] ، و سایر رمان و نمایشنامه نویسانی که این جایزه را در سالهای اخیر کسب کرده اند، پینتر نیز دهها سال است که اعتقاد واقعی خود به عدالت اجتماعی، آزادی بیان، حقوق بشر، و ایستادگی در برابر رژیم های مستبد را نشان داده است.
گرچه بیانیه رسمی این آکادمی (نوبل) اشاره اندکی به مباحث پینتر داشت، اما ناظران متعجب بودند که آیا استکهلم قصد تائید انتقاد بجا و به موقع وی در قبال سیاست خارجی آمریکا و انگلیس را دارد یا خیر. پینتر هنر نمایشنامه نویسی خود را در زمینه تهدید روانی و با کلامی منقطع در دهه های 1950 و 1960 شکل داد و تا کنون از این سبک انحراف زیادی نداشته است. اما طی دو دهه گذشته ، این نویسنده حرفه دوم خود را به عنوان مبارز حقوق بشر و اخلالگر سیاسی استحکام بخشیده است. در بریتانیا ، او بطور منظم در تظاهرات شرکت کرده و با "صفحات نظر" روزنامه ها همکاری داشته است. در سال 1985، پینتر و آرتور میلر از جانب سازمان بین المللی P.E.N. موضوع شکنجه نویسندگان ترکیه توسط دیکتاتوری نظامی این کشور را مورد تحقیق و بررسی قرار داد. پینتر همچنین بعنوان حامی حقوق کردها در ترکیه ( که از آن به عنوان "نسل کشی" در سیاست دولت یاد کرده و اذیت و آزار آنها را در نمایشنامه اش " Mountain Language " به تصویر می کشد) عمل می کند. او همچنین از رژیم های سرکوبگر آمریکای لاتین و حمایت دولت آمریکا از این رژیم ها ( بخصوص در السالوادور و شیلی) انتقاد می کند و بوش و بلر را بدلیل ایجاد تلفات انسانی ناشی از بمباران های هوایی دهه 1990- خصوصا در افغانستان و عراق- قاتل و جنایتکار جنگی می نامد، و خواستار محاکمه آنها در دادگاه بین المللی عدالت شده است.
او در مورد عراق نظر خود را کاملا شفاف عنوان کرده است. او در سخنرانیی که برای دریافت جایزه نوبل داشت اعلام کرد که بوش و بلر مسئول " فرش وسیع دروغها " در جنگ عراق می باشند و بار دیگراز دادگاه جنایی بین الملل می خواهد تا این دو را محاکمه کند، اما تصدیق می نماید که بوش از پذیرفتن اتهاماتش امتناع می کند. او در سخنرانی اش می گوید که کسب و حفظ قدرت هدف اصلی یک ابرقدرت نظامی است. در نیمه دوم قرن بیستم او بیان کرد که" دولت آمریکا از دیکتاتوری های نظامی و دست راستی حمایت کرده و در بسیاری موارد در ایجاد آنها نقش داشته است، منظور من اندونزی، یونان، اوروگوئه، برزیل، پاراگوئه، هائیتی، ترکیه، فلیپین، گواته مالا، السالوادور، و شیلی است".
لذا او بدقت سعی دارد تا اعتراضات سیاسی خود را از راهپیمائی های آرام ضد آمریکائی در اروپا پس از واقعه یازده سپتامبر متمایز سازد. او می گوید:" هزاران نفر از مردم آمریکا ، اگر نگوئیم میلیون ها نفر از آنها،" از سیاست دولت خود " بیزار، شرمنده و خشمگین" شده اند، و " دیگر از وقایعی که اتفاق می افتد حمایت نمی کنند".
علیرغم تفاوت ظریفی که در بلاغت و فن بیان وی وجود دارد، نشریات بریتانیائی سعی دارند تا نظرات وی را بعنوان رجز خوانی و داد و هوار تلقی و رد نمایند. در عوض پینتر هم این نوع برخورد را بعنوان شاهدی برای یک کشور بی فرهنگ و هنر ستیز قلمداد می کند که ( همچون ایالات متحده ) نویسندگان را نه بعنوان فرهیخته بلکه بعنوان کمدین و سرگرم کننده ارج می نهد.